دواي عاشقي نگاه ياره
دکتر "جون گومز" روانپزشک ميگويد: "خنده در نهايت بهترين شيوه کنار
آمدن با هيجانات عصبي و موقعيتهاي پراسترس است. خنده، استرس را
همچون يخي در برابر آتش ذوب ميکند. لبخند و خنده، رشد سرطان را
متوقف ميکند. همچنين کسانيکه بيشتر ميخندند، کمتر در معرض ابتلا
به سرطان قرار دارند. اين سخن مارک تواين را فراموش نکنيم: "كه
هيچ چيز غمانگيزتر از ديدن چهرههاي جوان ولي عبوس نيست."
بهخود بقبولانيد که لبخند بزنيد و يا پيش خود آوازي را زمزمه کنيد.
طوري رفتار کنيد که گوئي شاد و خوشحاليد. اين امر موجب ميشود
که شادي، شما را فراموش نکند. اغلب ما درست به همان اندازه احساس
شادي ميکنيم که تصميم گرفتهايم شاد باشيم. هميشه قدردان باشيد و به
نعماتي که داريد بينديشيد. هميشه احساس قدرشناسي با طبيعيترين لبخند
دنيا همراه ميشود. همه جا پيامآور دوستي، شادي و نشاط باشيد تا هم از
شما استقبال کنند و اگر تاکنون چنين ميپنداشتيم که ابتدا بايد شاد باشيم و
سپس لبخند بزنيم، طبق تئوري جديد ميتوانيم ابتدا لبخند بزنيم و سپس شاد
شويم. از فوايد لبخند زدن....................
1. لبخند جذابتان مي کند
2. لبخند حال و هوايتان را تغيير ميدهد.
3. لبخند مسري است.
4. لبخند زدن استرس را از بين مي برد.
5. لبخند زدن سيستم ايمني بدن را تقويت مي کند.
6. لبخند زدن فشارخونتان را پايين مي آورد.
7. لبخند زدن اندورفين، سروتونين و مسکن هاي طبيعي بدن را آزاد مي کند.
8. لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان مي دهد.
9. لبخند زدن باعث مي شود موفق به نظر برسيد.
10. لبخند زدن کمک مي کند مثبت انديش باشيد.
از کودکي بخند تا خاطراتي خوش را به زمان بزرگسالي ات هديه کني
جواني بهترين زمان براي جوانيست و ستايش شادي جز در لبخند نيست
هنگامي که فکر مي کني سالخورده شدي و چهره ات پژمرده، لبخند
زيباترين پيرايش براي چهره توست.
خداوند چهره همه شما دوستان عزيز و بزرگوار را خندان قرار دهد.
اعمال ما، هميشه رساتر از کلماتند. مثلاً تبسم شما به طرف مقابلتان
ميگويد: "من دوستت دارم، تو مرا خوشحال ميکني، از ملاقاتت
خوشحالم". تبسم خرجي ندارد، ولي چيزهاي بسياري ميآفريند.
لبخند بدون اينکه دهندهاش را فقير کند، گيرندهاش را ثروتمند ميکند.
تبسم، يک لحظه بيشتر پايدار نيست، ولي گاهي خاطرهاش تا ابد باقي
ميماند. هيچکس آنقدر غني نيست که نيازي به تبسم نداشته باشد و
هيچکس آنقدر فقير نيست که از عهده بخشش يک تبسم برنيايد.
با همه اينها، تبسم را نه ميتوان خريد و نه ميتوان گدائي کرد و نه
ميتوان دزديد، زيرا تبسم يک کالاي زميني نيست، مگر زمانيکه عطا
شود. پس لبخند را فراموش نکنيد. لبخند بيهزينه شما، گرانبهاترين هديه است.
در تمام دنيا انسانها وقتي خوشحالند، لبخند ميزنند بر طبق تحقيقات
انسانشناسان، لبخند يکي از احساسات جهاني و شاخص احساسات انساني
است. توانائي لبخند زدن از کارکردهاي سطوح عالي مغز است که فقط
در نوع انسان مشاهده شده است. در حاليکه انقباض عضلات صورت براي
نشان دادن خشم و تنفر در اغلب پستانداران عالي وجود دارد!!!
دکتر "پل اکمن" محقق ارتباطات غيرکلامي ميگويد: "لبخند يکي از
سادهترين و در عين حال يکي از گيجکنندهترين حالات انسان است.
" براي يک لبخند، تنها يک ماهيچه صورت مورد نياز است، در حالي
که براي نشان دادن اندوه و يا تنفر، دست کم بايد دو ماهيچه صورتتان
را بهکار بگيريد، يعني براي لبخند زدن به انرژي به مراتب کمتري نياز
داريد. پس کسانيکه پيوسته اخم به چهره دارند، انرژي فراواني را مصرف
ميکنند تا خصوصيتي را در چهره خود پديد آورند!!!
چند راه ساده براي اينكه محبوب ديگران شويم. البته شايد راههاي ديگري هم باشد
كه همراهي شما را براي كاملتر شدن آن ميطلبد................
-اولين گام اين است که به همان گونه که مايليم و ميپسنديم با ما رفتار شود
با ديگران برخورد کنيم. و از آنچه در ديگران ميبينيم و نميپسنديم دوري کنيم.
بدون شک هرگز مايل نيستيم که ديگران در غياب ما بديهاي ما را افشا کنند.
يا به ما کم اعتنايي و بياعتنايي کنند. لذا ما هم در برخورد با ديگران به
اين مهارتها مجهز و عامل شويم تا مورد علاقه و محبت ديگران واقع شويم.
- ذهن زيبا، زبان را زيبا ميکند. لذا نسبت به ديگران ذهنيت منفي نداشته
باشيم که اگر ذهن منفي داشته باشيم قطعاً در نگاه و زبان ما نيز بروز يافته و
باعث رنجش ديگران شده و تعامل في مابين را تلخ و گزنده خواهد کرد .
- ضمن رعايت اصل ساده پوشي و ساده زيستي مرتب بودن و آراستگي را ناديده
نپنداريم.
- در مجالس و محافل شادي و عزاي ديگران مشارکت داشته و با آنان همدلي و
همنوايي داشته باشيم.
- از مجادلات و مباحث تلخ و آزار دهنده بشدت پرهيز کنيم.
- نه قهر کنيم نه قاطي شويم. مراودات و آمد و شدهاي خود را با خويشان و
دوستان در حد اعتدال حفظ کنيم. رفت و آمدهاي زياد موجب دلزدگي و آزردگي
همانطور که معاشرت و مراوده حداقلي نيز موجب کاسته شدن مهر و محبت
في مابين خواهد شد.
- اگر قهر و قطع رحمي بين دوستان و خويشان ايجاد شده در جهت اصلاح
و دوستي بين آنان تلاش کنيم.
- گاهي به مناسبتهاي مختلف با دادن هديه، تماس تلفني، ديدار و ملاقات
حضوري و همدردي، ارتباط في مابين را پراز مهر و محبت کنيم.
- توقع خود را از ديگران کاهش دهيم، بلکه اصلاً توقع نداشته باشيم آدم
متوقع منزوي و تنها ميماند.
- کمتر صحبت کنيم، بيشتر گوش بدهيم. فراموش نکنيم دو گوش داريم و يک زبان.
- خوبيهاي خود را پنهان، خوبيهاي ديگران را افشا کنيم. همانطور که
گناهان و خطاهاي خود را پنهان ميکنيم، کاستيها و ناراستيهاي ديگران
را نيز پنهان کنيم.
- در ميهمانيها و مسافرتها و گردهم آييها، مسئوليتپذير و فعال باشيم
در پذيراييها و خدمات و مساعدتها پيشتاز باشيم.
- منظم باشيم. آدم بينظم همواره از کمبود وقت مينالد. مضطرب است.
دائم ديگران را ميرنجاند. فراموش نکنيم هر پديده موزون و نظم پذير
چشم نواز است.
- سعي نکنيم در پوشش و رفتار و گفتار اداي کسي را در آوريم: خودمان باشيد
سلام به همه عزيزان و بزرگواران
دوستان پاك دلي كه با راهنماييهاي مشفقانه خود چه آشكارا و چه پنهان مددكار من بودهاند
فقط راجع به متن ذيل كه تحت عنوان (فقط به او بسپاريم) بايد بگويم كه اين مناجات
زبان حال بسياري از پدران است نه زبان حال من چون من اصلا فرزندي ندارم!!!
تا شكايتش را در وبلاگم قرار دهم!!! با نوشتن اين مناجات سعي كردم تا بفهمانم
كه براي راهنمايي از خداوند براي فرزندان اينطور هم ميشود دعا كرد.همين و بس
شايد هم نبايد اصلا اين متن را مينوشتم.
از توجه همه دوستان گلم ممنونم
خداوندا! فرزندم را ياري بخش، او نه هدفي دارد و نه مقصدي.
او سرگشته و سرگردان است. آنچنان سرگردان كه گويي خالقش
او را اين چنين آفريده است و من نه تنها نگران اين سرگشتگيام
كه احساس گناه نيز دارم در رفتار خويش جستجو ميكنم و ميپرسم
چرا؟! چه كردهام كه اينگونه فرزندم سرگشته است؟! در كجا من
يا ديگر افراد خانواده، دچار اشتباه شدهايم؟! كه با وجود اين همه
صفات نيكو، اين همه لطف، اين همه انديشه، اين همه توانايي
بالقوه، اينگونه گمشده و سرگشته باشد. هم اكنون چنان است
كه گويي او در روزگاري كه همه جهان و همه جهانيان در
مسير خود حركت ميكنند، او نميداند به كجا ميرود.
بارالها! مرحمتي فرما و اين فرزند سرگشته مرا ساماني
بخش. در او احساس هدفجويي را برانگيز. در او احساس
پايداري را جاري گردان، او را در مسيري درست رهنمون
شو و با او همراهي كن. ما كه دوستار اوييم از عهده
چنين مهمي برنميآييم. تنها تو كه دوستش داري، چه بسا
بيش از من، قادر به اين مهم هستي.
اكنون او را به تو ميسپارم، كامل و سلامت و زيبا و
اميدوار به همانگونه كه او را به نزد ما فرستادي.
سپاس دارم تو را كه يارياش ميدهي كه همان باشد كه
ميخواهي باشد.
يک روز وقتي کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگي را در تابلوي
اعلانات ديدند که روي آن نوشته شده بود: «ديروز فردي که مانع پيشرفت
شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که
ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار ميشود دعوت ميکنيم!!!»
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکي از همکارانشان ناراحت ميشدند امّا
پس از مدتي، کنجکاو ميشدند که بدانند کسي که مانع پيشرفت آنها در اداره
ميشده که بوده است!!!
اين کنجکاوي، تقريباً تمام کارمندان را ساعت10 به سالن اجتماعات کشاند.
رفته رفته که جمعيت زياد ميشد هيجان هم بالا ميرفت. همه پيش خود فکر
ميکردند: اين فرد چه کسي بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟!
به هر حال خوب شد که مرد.
کارمندان در صفي قرار گرفتند و يکي يکي نزديک تابوت ميرفتند و وقتي
به درون تابوت نگاه ميکردند ناگهان خشکشان ميزد و زبانشان بند ميآمد!!!
آينهاي درون تابوت قرار داده شده بود و هر که به درون تابوت نگاه ميکرد،
تصوير خود را ميديد!!! نوشتهاي نيز بدين مضمون در کنار آينه بود...
تنها يک نفر وجود دارد که ميتواند مانع رشد شما شود و او هم کسي نيست
جز خود شما!!!
شما تنها کسي هستيد که ميتوانيد زندگيتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسي
هستيد که ميتوانيد بر روي شاديها، تصورات و موفقيتهايتان اثرگذار باشيد.
شما تنها کسي هستيد که ميتوانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگي شما وقتي که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگيتان يا محل
کارتان تغيير ميکند، دستخوش تغيير نميشود. زندگي شما تنها فقط وقتي تغيير
ميکند که شما تغيير کنيد، باورهاي محدودکننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد
که شما تنها کسي هستيد که مسئول زندگي خودتان هستيد.
مهمترين رابطهاي که در زندگي ميتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.
دنيا مثل آينه است. انعکاس افکاري که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او
بازميگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگي است.
هرگز بر اساس سوابق كاري تصميم نگير. به آگاهي و معرفت فكر
كن. زيرا تنها ثروت همين است. و به سفر دروني بيانديش. و
هميشه با خودت اصيل و صادق باش. تو نبايد براي هيچ ملاحظهي
ديگري سازش كني. انسان سازشكار روح ندارد. هر چه بيشتر سازش
كني، روح كمتري خواهي داشت. رفته رفته تو هيچ ميشوي، فقط
در ظاهر زنده هستي، اما در عمق درون مردهاي. مراقب باش.
اگر نتواني به اشتياق خودت احترام گذاري، آنگاه به خداوند بي
حرمتي كردهاي . اگر نتواني خودت را به شيوهاي كه مايلي
بيان كني، آن وقت بزدل هستي، آن وقت سازشكار هستي، آنگاه
هرگز متوجه مركز وجودت نخواهي بود و هرگز موجودي تمام
و كامل نخواهي بود، هيچگاه شفاف و روشن نخواهي بود. هميشه
ابرآلود و تيره باقي خواهي ماند. روح از ميان چنين ايثارهايي
زاده ميشود. در آزادي زندگي كن. طوري زندگي كن كه واقعا
و اصالتا ميخواهي زندگي كني. سعي نكن كس ديگري باشي، فقط
خودت باش.
روزي عارف بزرگ جوشيا در حال مرگ بود. كسي به او
گفت: مرشد! چرا اينك به موسي(ع) دعا نميكني؟ تو اينك در
حال مرگ هستي. از موسي بخواه، او تو را در آخرت كمك
خواهد كرد.
جوشيا چشمانش را باز كرد و گفت: خداوند از من نخواهد
پرسيد جوشيا! چرا تو موسي نبودي؟ او از من خواهد پرسيد
جوشيا! تو چرا جوشيا نبودي؟! موسي ربطي به اين ندارد.
من خودم بايد پاسخگو باشم، چرا خودم نبودم؟ چرا به وجود
دروني خودم خيانت كردم؟
آزادي يعني اينكه به خودت خيانت نكن، به هر قيمت ممكن.
با خودت صادق باش و آنگاه با خداوند نيز صادق خواهي بود.
خواندن دعا براي ما، ابزاري براي زندگي نيست. بلكه ابراز بندگي
است. همچنين دعا جاي تلاش و تصرف در نيروهاي جهان را نميگيرد.
و به منزله رقيبي براي طبيعت و عقل نيامده است. همه زندگي ما بايد
مقرون به روحيه دعايي باشد. صحيح نيست كه ما تا جايي با اتكاي
خود زندگي كنيم، و از جائي به بعد كه مضطر ميشويم، به دعا
بپردازيم. اگرچه خداوند دعاي مضطرين را مستجاب ميكند، اما
معناي آن اين نيست كه ما زندگي مادي و زندگي معنوي خود را دو
بخش كنيم. جائي كه اضطراري نيست، زندگيمان را خودمان تدبير
كنيم و با دعا كاري نداشته باشيم و جائي كه تدبير ما كارساز نيست
به دعا مشغول شويم. آموزشهاي ديني به ما ميگويند كه در آنجائيكه
ظاهرا تدبير تو گره گشاست و نيازي به غير هم نداري بايد دعا كني
همچنان كه در حال اضطرار دعا ميكني. زيرا همه كارها به دست
خداست و ما همه چيز را از دست خدا ميگيريم. اين بينش كه همه
امور به دست خداست، از آن كاملان است و جهان بيني ديني وقتي
دچار آفت ميشود كه چنان تفكيك مذمومي در فكر و در عمل
صورت گيرد و تصور شود كه پارهاي از كارها از خدا برميآيد
و پارهاي از كارها را طبيعت انجام ميدهد. لذا ما بعضي جاها
عمل ميكنيم، بدون دعا و بعضي جاها دعا ميكنيم بدون عمل!
در حالي كه دستور دين اين است كه همه جا عمل ميكنيم، با دعا
و هيچ جا دعا نميكنيم، بدون عمل.
تمرينهايي براي درک و لذت بردن از لحظه ابدي اکنون:
تمرين يک: براي خود يه استکان چاي بريزيد. با دقت سعي کنيد فقط
به کاري که داريد ميکنيد، فکر کنيد. بعد در يك جاي آرام بنشينيد و با
آرامش چاي را ميل کنيد. به اين فکر کنيد که با هر جرعه چاي، همه
انرژي موجود در آن را دريافت ميکنيد و لذت ميبريد. به لحظه لحظه
خوردن چاي دقت کنيد. اگر فکر ديگري وارد ذهنتان شد، خود را شماتت
نکنيد. فقط آرام سعي کنيد دوباره به خوردن چاي برگرديد.
تمرين دو: مراقبه کنيد در زمان مسواک زدن فقط به مسواک زدنتان فکر
کنيد. سعي کنيد از اين کار لذت ببريد.
تمرين سه: مراقبه کنيد؛ زمان خوردن غذا فقط به خوردن غذا فکر کنيد.
مجسم کنيد با هر لقمه، انرژي موجود در غذا به همه سلولهاي بدنتان ميرسد.
از هر لقمه آن لذت ببريد.
نکته: غذايي که با مراقبه ميل شود هرگز باعث چاقيهاي موضعي نميشود
در واقع وقتي ما غذا ميخوريم در حالي که به صد چيز غير از خوردن غذا
فکر ميکنيم، باعث انباشته شدن آن در جاهاي نامناسب ميشويم. بر عکسش
هم صادقه.
به تدريج خود را عادت دهيد که هر کاري که انجام ميدهيد، فقط به آن فکر
کنيد و تصور کنيد با اين کار همه انرژي نهفته در آن کار را داريد دريافت
ميکنيد. خيلي سخته، اما شدني است!
اين قانون را به ياد بسپاريد: بر هر چيز که تمرکز کنيم، انرژي آن را
دريافت ميکنيم.
استاد بزرگ هندو با مريدانش دسته جمعي با هم، در جايي بيرون شهر،
زندگي ميکردند. همه مريدهاي او موظف بودند سالها پيش او زندگي
کنند و آموزش ببينند. يک روز كسي به استاد مراجعه كرد و پرسيد...
شما چه طوري به اين قدرت رسيديد که ميتوانيد با نگاه ديگران را شفا
دهيد؟! وقتي من مريد شما شوم، در طي اين همه سال که بايد پيش شما بمونم،
چه تمرينهايي انجام ميدهيم؟ در طول روز چه کار ميکنيم؟
استاد پاسخ دا: ما صبح ورزش ميکنيم. بعد صبحانه ميخوريم. بعد کار ميکنيم
تا ناهار. بعد ناهار ميخوريم. کمي استراحت ميکنيم، باز کار ميکنيم و
شب ميخوابيم!
شاگرد با عصبانيت ميگويد امکان نداره! ما همه اين کارها رو انجام
ميديم اما قدرت شما رو نداريم. استاد گفت: هرگز شما مثل ما اين کارها
رو انجام نميديد. شما صبحانه ميخوريد، کار ميکنيد، تفريح ميکنيد،
در حالي که به چيز ديگري فکر مي کنيد، اما ما وقتي صبحانه
ميخوريم فقط به خوردن آن فکر ميکنيم! وقتي کار ميکنيم فقط به
آن کار فکر ميکنيم.....
بنابراين شما هيچ انرژياي دريافت نميکنيد! اما ما همه انرژيهاي موجود
در طبيعت را دريافت ميکنيم و با بخشيدن فقط مقداري از آن به بيمارها،
باعث شفاي آنها ميشويم!!!
زندگي مجموعهاي از لحظههاست! چون پشت اين لحظه، لحظه بعديه و
پشت آن لحظه بعدي و بعدي...پس، اگه ميخواهي در کليت بزرگ
زندگي راضي باشي اول بايد تمرين کني تا در لحظه راضي باشي.
اصلا مهم نيست داري در لحظه اکنون چي کار ميکني، فقط تصميم بگير
مراقبه کني که از هر کاري که داري در لحظه انجام ميدي احساس رضايت
و شادي کني. به اين کار ميگويند مراقبه لحظه ابدي اکنون.
مثلا از خواب بيدار مي شويم، ميرويم مسواک ميزنيم و در همان حال
به صد تا چيز فکر ميکنيم غير از مسواک زدن. بعد ميرويم صبحانه
ميخوريم در حالي که فکرمان هزار جاي ديگر است غير از صبحانه
خوردن. اين باعث ميشود انرژي پنهان کارها را دريافت که نميکنيم،
هيچ! کلي هم انرژي ذخيره شدهمان را الکي خرج ميکنيم!
ادامه دارد......
ما به دليل الزام شرعي، در هر روز خداوند را ميخوانيم و از او
چيزهايي را، كه در راس همه آنها هدايت است، درخواست ميكنيم.
چنين امري سبب شده تا فراموش كنيم كه سخن گفتن با خداوند امر
سهلي نيست؛ مانند ماهياني كه در آب غوطهورند و كمتر فرصت
يافتهاند تا حقيقت آب را بكاوند، ما نيز كمتر توانستهايم درباره دعا
تامل كنيم. لذا اين امر در نظر ما چنين ساده و پيش پا افتاده جلوه
كرده است كه البته به يك معنا هم چنين است. يعني ارتباط بنده با
خداوند، مخصوصا در اسلام، آنقدر مهم است كه از هر بهانه و
كمندي حتي حاجات روزانه معيشتي، براي كشيدن عابد بسوي
معبود استفاده ميشود. اما اين نبايد ما را از اهميت دعا غافل كند
سخن گفتن با خداوند همنشيني با اوست. مولوي در دفتر دوم،
داستان يك روستايي را آورده كه گاوش را در آخور بست و شيري
پنهاني گاو را خورد و به جاي او نشست! شب كه روستايي براي
تيمار گاو به طويله رفته بود، در تاريكي شير را به جاي گاو گرفته
بود و به سر و گردن دست و پاي او دست ميكشيد. شير هم در
دل ميگفت اگر او ميدانست كه من شيرم، اين چنين با جسارت
به من دست نميزد. ما نيز مانند آن روستايي شير را نميبينيم
و گمان ميكنيم كه اسم خدا را بردن و او را خواندن، امر سهلي
است. اگر در ما بينشي و روشنايي بود، اين اندازه در سخن گفتن
با معبود جسارت نميورزيديم و حرمت و ادب محضر او را
رعايت ميكرديم و پيش از سخن گفتن با او، پاكي درون را
فراهم ميكرديم.
عشق در باغها نميرويد، عشق در بازار فروخته نميشود،
هر آن كو ميطلبدش، شاه يا گدا، سرش را ميدهد تا بستاندش.
در دنياي عشق هيچ فرقي بين شاه و گدا نيست. جايي كه عشق
مطرح است، فقر و اشرافيت معنا ندارد. در عشق، شاه و گدا
يكسانند. تنها يك راه براي دستيابي به عشق وجود دارد، كسي
كه عشق را ميطلبد سرش را مي دهد تا به دستش آورد.
هر كه عشق را مي خواهد بايد بي خود شود. بايد خودش را
قرباني كند. بايد غرورش، منيتش، بودنش، خودنمائي اش و
نفسش را قرباني كند. هرگز عشق در شما متولد نمي شود،
تا مهياي از دست دادن سر خود نشويد. در اين فدا كردن دو
بعد وجود دارد: اول نابودي و دور ريختن غرور و منيت
شماست، كه جايگاهش در سر شما مي باشد. براي همين
است كه غالبا توصيه مي شود كه سرتان را بالا بگيريد،
وقتي به كسي اهانت مي كنيد، به او نشان مي دهيد كه كسي
هستيد، و او را وادار مي كنيد كه سرش را خم كند. سر
سمبل غرور و منيت است. وقتي كه نفست را دادي، ديگر
فرقي نمي كند كه شاه باشي يا گدا، سفيد باشي يا سياه،
آن وقت است كه مي تواني خودت را لبريز از عشق كني.
هيچ فكر كردهايد كه اگر در تمام عمرتان فقط يكبار اجازه پيدا كنيد كه
خواهشي از بزرگي بكنيد، چه خواهشي خواهيد كرد و چه خواستهاي را
مقدم خواهيد داشت؟! در دعا وضع ما چنين است. ما ملزم هستيم كه
هميشه دعا كنيم. ولي هيچ معلوم نيست كه همواره ما را راه بدهند.
لذا هميشه بايد حول و حوش خواسته اصلي خود فكر كنيم و بر آن پا
فشاري كنيم. يعني دعاي بي فكر و تامل و مقلدوار، فايده چنداني ندارد.
دعا بايد از دل و از عمق جان بجوشد و مسبوق به تامل عميق باشد
و آدمي از سر آگاهي و پس از بررسي كافي از نقصانهاي خود، و
واقعا براي تكميل وجود ناقص خويش، آن را بر زبان آورد. چنين
دعايي است كه به راستي و هم اجابش بسيار شيرين است. همانطور
كه در مورد نماز گفتهاند:( چنان نماز بگزار كه گويي آخرين نماز
توست) در باب دعا هم آدمي بايد چنان دعا كند كه گويي آخرين دعاي
اوست. لذا بايد فرصتجويانه، مهمترين و حساب شدهترين خواستههايش
را با خداي خود در ميان بگذارد؛ آنهم نه يكبار و دوبار، بلكه بسيار
انسان نيازمند و اهل درد، از طلب نميايستد. اين در را بايد بسيار
كوفت. ملول شدن علامت بيدردان است. در بذرافشاني نيز شما
بايد بذر بسيار بپاشيد تا از آن ميان، چند تايي بگيرد و سبز شود.
يك چشم زدن غافل از آن ماه نباشي
شايد كه نگاهي كند آگاه نباشي
فقط يكبار ممكن است كه نگاه خداوند با نگاه ما تلاقي كند و اين
تنها حظ ما در تمام عمرمان باشد. حلاوت مساله هم در همين جاست
كه آدمي نميداند كه آن يكبار كي است. همين اميدبخش است. لذا
هميشه بايد مستعد و آماده باشد و بداند كه چه ميخواهد. اگر
خداوند يكبار با رحمت و عظمت خويش به ديدارمان بيايد و
بپرسد كه از من چه ميخواهي، ما چه چيز را به عنوان والاترين
نياز عرضه خواهيم كرد.
10 درصد از زندگي، آن چيزي است که براي ما اتفاق ميافتد
و 90 درصد از زندگي را خود ما با واکنشهايمان به امور تعيين ميکنيم.
يعني ما واقعا بر 10 درصد از اتفاقاتي که برايمان ميافتد هيچ
کنترلي نداريم. ما نميتوانيم ماشين در حال سقوطي را از سقوط
کردن بازداريم. هواپيما ممکن است دير برسد و تمام زمانبنديهاي
ما را بهم بريزد. يک راننده ديگر ممکن است ما را در ترافيک
اسير کند. ما بر اين 10 درصد هيچ کنترلي نداريم. اما، 90 درصد
ديگر، فرق دارند. 90 درصد بقيه را « شما » تعيين ميکنيد.
آن هم با عکسالعملهايتان.
به عنوان مثال؛ شما با خانوادهتان در حال صرف صبحانه هستيد.
دست دخترتان به فنجان قهوه ميخورد و فنجان روي لباس کار شما
ميريزد. شما روي اين اتفاق، هيچ کنترلي نداريد. بعد چه اتفاقي ميافتد؟
اين، با واکنش شما تعيين ميشود. شما فرياد ميزنيد. دخترتان را
به خاطر ريختن قهوه، با خشونت سرزنش ميکنيد. او شروع به گريه
ميکند. بعد از سرزنش دختر، رو به همسرتان کرده و او را به خاطر
گذاشتن فنجان نزديک لبه ميز مؤاخذه ميکنيد و يک درگيري لفظي پيش
ميآيد. با عصبانيت، به طبقه بالا رفته و لباستان را عوض ميکنيد.
به طبقه پائين برگشته و دخترتان را ميبينيد که در حاليکه گريه ميکند،
مشغول تمام کردن صبحانهاش است تا براي رفتن به مدرسه حاضر شود.
او از سرويس مدرسه هم جا ميماند. همسرتان رفته، چون بايد زودتر سر
کارش ميرسيد. شما به سوي ماشين ميدويد تا سريعتر دخترتان را به
مدرسه برسانيد. چون دير شده، با سرعت 70 کيلومتر در ساعت، در جايي
که حداکثر سرعت مجاز، 50 کيلومتر بر ساعت است ميرانيد. با 15
دقيقه تأخير و پرداخت جريمه، به مدرسه ميرسيد. دختر شما، بدون
خداحافظي، پياده شده و به طرف ساختمان مدرسه ميرود. پس از رسيدن
به محل کار، و با 20 دقيقه تأخير، متوجه ميشويد که کيفتان را جا
گذاشتهايد! امروز بسيار بد شروع شد. اينطور که پيش ميرود، به نظر
ميرسد بدتر و بدتر شود. به هر حال منتظر ميمانيد تا به خانه برسيد
و به خانه که ميرسيد، متوجه اشکالي در رابطه همسر و دخترتان با
خود ميشويد. چرا؟ به خاطر رفتاري که صبح انجام داديد.
الف) آيا قهوه باعث شد؟
ب) آيا دختر کوچک باعث شد؟
ج) آيا پليس باعث شد؟
د) آيا « شما » باعث شديد؟
درست است! جواب، گزينه « د » است.
شما هيچ کنترلي بر اتفاقي که براي فنجان قهوه افتاد نداشتيد. اما
چگونگي واکنش شما در آن 5 ثانيه باعث پديد آمدن آن روز بد شد.
اين چيزي است که آن روز، ميتوانست و مي بايد اتفاق ميافتاد:
قهوه روي لباس شما ميريزد. دخترتان بغض مي کند.
شما به ملايمت ميگوييد: « اشکالي نداره عزيزم، فقط از اين به
بعد بيشتر دقت کن » سريع، يک حوله برميداريد و به اتاق بالا
ميرويد، لباستان را عوض ميکنيد. کيفتان را برميداريد، ميرويد
طبقه پائين. از پشت پنجره، دخترتان را ميبينيد که سوار سرويس
مدرسهاش ميشود. او برميگردد و براي شما دست تکان ميدهد.
شما 5 دقيقه زودتر، با سلامي شادمانه به همکاران، از راه ميرسيد.
تفاوت را احساس ميکنيد؟
دو سناريوي متفاوت؛ هر دو با يک شروع و هر کدام، با پاياني متفاوت؛
چرا؟ به خاطر نوع واکنش ما. ما، واقعا بيش از 10 درصد بر چيزي
که در زندگيمان اتفاق افتاد، کنترل نداشتيم. 90 درصد بقيه، با
واکنش ما مشخص شده است!!!
تصور ناصواب در باره دعا اين است كه گمان كنيم كه روح دعا
كردن، حاجت خواستن از خداوند است. البته بسياري از دعاهاي
مشهور مشتمل بر همين حوايج مادي و معيشتي انسان است. اما
اينها از قبيل جايزههايي است كه در مدرسه و مكتب به كودكان
ميدهند تا دلشان را به دست آورند و به كمند تشويق، آنان را به
مراحل بالاتري برسانند. نبايد كه گمان كرد فايده دعا فقط در
استجابت آن محقق ميگردد، هرچند خداوند خود ما را دعوت
به دعا كرده و قول اجابت آن را هم به ما داده و با آن كه طلبكار
نبوديم و حق طلبكاري نداشتيم او خودش را بدهكار ما كرده است.
اما آدمي بايد بسيار محروم باشد، اگر از اين خوان كريمانه
بهرههاي اندك ببرد. مهمترين حاجت ما خود خداست. بايد او را
بخواهيم و بخوانيم. بقيه همه فرع بر اين است. براي ما هيچ چيز
بالاتر از اين نيست كه جايي او گريبان ما را بگيرد. همين درگير
شدن با او، همه مراد و مقصد و مطلوب ماست. فكرش را بكنيد
كه اگر او به ما بياعتنايي ميكرد، چه ميتوانستيم بكنيم؟!
بيخود شدهام اما بيخودتر از اين خواهم
با چشم تو ميگويم من مست چنين خواهم
من تخت نميخواهم من تاج نميخواهم
در خدمتت افتاده بر روي زمين خواهم
آن يار نكوي من بگرفت گلوي من
گفتا كه چه ميخواهي گفتم كه همين خواهم
اگر خداوند اذن نداده بود و پيامبران به ما نياموخته بودند كه
آدمي مي تواند از محبت و عشق الهي دم بزند و حظ و نصيبي ببرد
ما چگونه اين گنج را كشف ميكرديم؟! آنان بودند كه به ما
اين دليري را دادند كه ميتوان بسوي خدا رفت، ميتوان به او
عشق ورزيد، و ميتوان با او سخن گفت و ميتوان از او خود
او را طلب كرد.
مبارك باشد بر آنهائي كه روحشان پاك و آسوده است.
كساني كه در دست تعلقاتشان اسير نيستند و آزادند.
مبارك باد بر كساني كه درد و رنج را به ياد ميآورند
و در حين رنج، اميد و شادي دارند.
مبارك باد بر كساني كه كرم و بردباري پيشه كردهاند،
زيرا كرمشان برايشان بهترين همدردي و بردباريشان
بهترين تسكين است.
مبارك باد بر كساني كه دلشان پاكيزه شده است، زيرا
به خداوند نزديكند.
مبارك باد بر دعوت كنندگان به صلح كه روحشان فراتر
از خصومتها در پرواز است و ساحت آفريدگار را به
باغ و بوستان مبدل خواهند ساخت.
قبلا به شما گفته بودند كسي را به قتل نرسانيد اما
من ميگويم خشم نگيريد و تلاش كنيد كه شما را به
خشم نياورند.
شما قبل از آنكه به عبادتگاه برويد، بايد به نزد
برادرانتان برويد، با آنان از در سازش درآييد و به
خوبي رفتار كنيد. كريم باشيد و مايل به بخشش كه
همسايگانتان از آن بهره ببرند.به شما گفتهاند چشم
در برابر چشم و دندان در ازاي دندان. اما من به
شما ميگويم در پي شر نرويد، زيرا پيگيري شر
نفتي است كه به آن دامن ميزند و شر را شعلهور
ميسازد.
دل مشغول فردا نباشيد. بهتر است كه به امروزتان
فكر كنيد. كافي است ببينيد امروز چه شگفتيها و
معجزاتي را براي شما در بر دارد.
ميلاد سلطان سرزمين عشق و محبت، مسيح مريم
بر دوستداران آرامش مريمي و محبت عيسوي
مبارك باد.
انسان يا مي تواند در چارچوب زمان زندگي کند يا در جاودانگي.
هردو راه در برابر او گسترده است، زيرا تقدير و سرنوشتي وجود
ندارد. انسان آزاد و مختار و بدون هيچ سرنوشتي بدنيا ميآيد.
آينده هميشه باز است. وقتي که تو بدنيا آمدي آيندهات از پيش
رقم نخورده بود- تک تک اعمال تو آنرا رقم ميزند.
هر عمل تو، انتخاب توست و تو در هر گام ميتواني مسير
زندگيات را تغيير دهي. ميليونها نفر از مردم در چارچوب
زمان زندگي ميکنند، زيرا آنها در ميان جمعيتي بدنيا ميآيند
که هيچ چيزي از جاودانگي نميدانند.
پدر و مادرها، آموزگاران، رهبران و همه کساني که دور و بر
آنها را فراگرفتهاند در چارچوب زمان زندگي ميکنند، بين تولد
و مرگ. از اينرو هر کودکي از آنان تقليد ميکند و از اين راه
شرطي ميشوند. به هر کودکي گفته ميشود که زمان از سه بخش
تشکيل شده است: گذشته، حال و آينده. اما اين کاملا نادرست است.
زمان فقط از گذشته و آينده تشکيل يافته. لحظه اکنون رخنه جاودانگي
در زمان است و متعلق به زمان نيست. چيزي فراتر از زمان است.
در لحظه اکنون زيستن، بيرون رفتن از چارچوب زمان و اکنون و اينجا
بودن، خارج از گردونه بودن است. معجزه اينجاست که وقتي از چارچوب
زمان خارج شوي، از بدبختي بيرون ميآيي. بدبختي زاده زمان و شادماني
زاده بي زماني و ابديت است. و تو ميتواني هر لحظه که بخواهي وارد بعد
جاودانگي شوي، زيرا آن هموار است. در حقيقت، هيچ گذشته و آيندهاي وجود
ندارد اما ما به آنها ميچسبيم. به چيزي که وجود ندارد ميچسبيم. و چون
ما با هر دو دست به چيزي که وجود ندارد چسبيدهايم، چيزي را که دقيقا
در وسط قرار دارد، يعني لحظه اکنون واقعي و داراي وجود را، از دست
ميدهيم. هر دو دست ما پر است. يک دستمان از گذشته پر است و دست
ديگرمان از آينده. بخشي از وجود ما از خاطرات انباشته است و بخش ديگر
آن از خيالات، روياها و نقشهها. و در ميان اين دو، لحظه اکنون ظريف و
لطيف قرار دارد- مثل يک گل سرخ له شده و از دست رفته. زندگي يعني
از دست ندادن لحظه اکنون و همگام شدن با آن. اندک اندک دستهايت را
از گذشته و آينده خالي کن تا بتواني از لحظه اکنون پر شوي- و اين سرآغاز
دگرگوني توست. درهاي خدا به رويت گشوده ميشوند.
اوشو
مذهب فقط وقتي زنده است كه يك مرشد زنده وجود داشته باشد.
وقتي كه مرشد رفت، تو متون مقدس را داري، واژهها و خاطرات،
ولي روح رفته است. تو فقط قفس را داري، پرنده پرواز كرده است.
و تمامي سنتها به اين روش آفريده شدهاند. وقتي مسيح اينجا بود،
در سخني كه ميگفت زندگي وجود داشت. كلام او آتش داشت.
قلبش در كلامش تپش داشت. واژههاي او داغ بودند. حالا برگي
از انجيل را ورق بزن، آن كلمات فقط خاكستر هستند، كاملا سرد.
چيزي برجا نمانده. تو بايد بار ديگر مرشد زندهاي بيابي.
و مشكل در اين است. وقتي مسيح اينجاست، كسي به او گوش
نميدهد. او از همه سو تحت سرزنش است. وقتي بميرد، همه
او را ستايش ميكنند. همان مردم كه او را سرزنش ميكردند،
ستايش كنندگانش ميشوند. آنان شروع ميكنند به احساس گناه.
براي درست كردن گناهانشان، پس شروع به ستايش او
ميكنند. همان مردمي كه با بودا مخالف بودند، بودايي ميشوند
و قرنها او را ستايش ميكنند. ولي وقتي بودا زنده است،
مورد سرزنش است، تنها انسانهاي كمياب و شجاع از او
پيروي ميكنند. تودههاي مردم هميشه مخالف با يك حقيقت
زنده هستند. حضور يك بودا يا يك مسيح در تودهها خشم
بسيار توليد ميكند، ولي وقتي بودا يا مسيح رفتند، همان
تودهها شروع ميكنند به احساس گناه كه با آن مرد درست
رفتار نكردند. مخاطره زماني بود كه پيامبر اسلام زنده بود.
بودن با آن مرد خطرناك بود، مساله مرگ و زندگي بود،
ولي اكنون بودن با يك مسلمان كاملا امن و راحت است.
و همين طور در مورد مسيحيان و هندوها.
تو بايد در جستجوي مكاني باشي كه در آنجا هنوز آتش
زنده است، جائيكه خدا هنوز زنده است. جائيكه انجيل در
روند زايش باشد. اگر واقعا بخواهي حقيقت هستي را بداني
بايد همنشين كسي باشي كه دانسته باشد، انساني را جستجو
كن كه چشم دارد، كسي كه عشق دارد، مردي را بياب كه
در قلبش هنوز شعله نيايش هست.
انسان براي اين متولد ميشود كه زندگي كند، ولي اين كاملا
به خودش بستگي دارد. او ميتواند زندگي را از كف بدهد،
ميتواند نفس بكشد، بخورد، پير شود و روانه گورستان گردد
ولي اين، زندگي نيست، بلكه مرگ تدريجي از گهواره تا
گور است، مرگي تدريجي كه شايد هفتاد سال طول بكشد.
و چون ميليونها نفر در اطراف تو هستند كه به تدريج و
به آرامي ميميرند، تو هم شروع به تقليد از آنها ميكني.
زندگي كردن به معناي پير شدن نيست، بلكه رشد كردن
است. پير شدن خصيصهاي است حيواني، در صورتي كه
رشد كردن خصيصهاي صرفا انساني است، منتها عده
بسيار قليلي استحقاقش را دارند، رشد كردن يعني اينكه
انسان هر لحظه بيش از پيش عمق جوهر زندگي را
درك كند، رشد كردن يعني از مرگ دور شدن، نه
بسوي مرگ پيش رفتن. هر چه بيشتر در عمق زندگي
فرو روي، ذات جاودانگي ساكن در باطن را بيشتر
درك خواهي كرد و از مرگ فاصله ميگيري.
براي رشد كردن كافي است به يك درخت نگاه كني،
هنگامي كه درخت رشد ميكند، ريشههايش در
عمق پيش ميروند، اينجا تعادل برقرار است، هر
چه درخت بلندتر شود، ريشههايش عميقتر ميشوند.
رشد كردن يعني اينكه در عمق وجودت فروروي،
جايي كه ريشههايت قرار دارند.
شکر را اگر با کسره بخوانيد، ميشود چيزي که فنجان چايتان را
شيرين ميکند، نه فقط چاي، که قهوه تلختان را هم شيرين خواهد کرد
و خدا را چه ديديد، شايد همان قهوه، خاطره انگيزترين قهوهاي شد که
مينوشيد! امّا اين شکر را بايد با ضمه بخوانيد تا معادل اين متن بشود.
با همه اين حرفها، چه اين شکر چه آن شکر، هر دو در يک چيز مشترکند،
شيريني! واقعيت اين است که شکر با ضمه هم خيلي چيزها را شيرين
ميکند. چيزهايي بسيار بزرگتر و دلچسبتر از فنجاني چاي يا قهوه.
در نوشيدن قهوه، شايد نوعي آسودگي و آرامش را تجربه کنيد؛ در
عادت به شاکر بودن هم، زندگي آرام و محبتي را خواهيد چشيد که
کم شيرين نيست و خيلي ها در به در دنبالش هستند!
چرا تشکر ميکنم؟ چرا تشکر ميکني؟ چرا شکر ميکند؟ تا دنيا دنيا
بوده، نيروي جاذبه زمين بوده؛ البته مثل خيليها که علت نيروي جاذبه
زمين را نميدانند، کم نيستند کساني هم که دليل شکر کردن را نميدانند.
شايد خود ما يکي از آنها باشيم. اگر عادت تشکر کردن نداريم، خيلي
زود بايد به آن عادت کنيم. تشکر کنيم تا نعمتهايمان زيادتر شود؛
رابطه شکر و نعمت مثل رابطه نور و ديدن است. نور اگر نباشد،
ديدن تعطيل است. شکر نعمتهاي قبلي اگر نباشد، نعمتهاي بعدي هم
تعطيلاند. اين يکي از قانونهاي جهان است و برو برگرد ندارد.
پس آنها که ميخواهند نعمتهاي بيشتري به سمتشان سرازير شود،
تشکر از نعمتهايي را که دارند، پشت گوش نيندازند.
اگر کسي کاري برايمان کرد يا کمکي به ما کرد، بايد از او تشکر کنيم.
اين، يکي از واضحترين علامتها براي تشخيص انسان بودن است.
تشکر کنيم تا محبوب و محترم باشيم؛ چه کسي از ديدن آدم طلبکاري
که هر چه با او صحبت کنيد، برنميگردد و يک « خيلي ممنون »
خفيف بگويد لذت ميبرد؟
چه کسي از بودن با آدم پُررويي که حتي به اندازه گفتن يک متشکرم،
خشک و خالي هم با ادب و سخاوتمند نيست، خوشحال ميشود؟
شکر کنيم تا بهترين عبادت را کرده باشيم؛ شکر بهترين عبادت خداست
ظاهرا ما آدمها، طايفه فراموشکاري هستيم، حواسمان به آنچه داريم،
اصلا نيست و خيلي وقتها يادمان ميرود از سوي کسي و توسط
چه کساني به اين داراييها رسيدهايم.
| Design By : RoozGozar.com |

